ميخوام بنويسم ميخوام هضم كنم بغضمو تا خفم نكنه
برميگردم به 4سال قبل دست تو دست كسي كه از جونم بود تموم خيابوناي شهر و تو بارون متر ميكرديم اونقدر غرق ارزوهامون بوديم كه نه به تب كردن و تاول زدن پامون فكر ميكرديم نه به سوال جوابايي كه بريم خونه بايد جواب بديم...
يه روزم يكي پيداش ميشه...
چند روز پيش نشسته بودم جلو اينه موهامو شونه ميكردم اس اومد مانتوي روشن و شال روشن پوستتو مهتابي ميكنه هنوز همون يلداي مغروري كه هر چي هم بهت ياد دادم راه ميري پشتتم نگاه كن ولي...
شمارشو 5بار خوندم خودش بود خوشحال باشم يا ناراحت؟يعني هنوز يادش بود لحظه هامونو با اينكه خطم زد بهش اس دادم اس ام اسات عذابم ميده ديگه اس نداد
فاطمه دوستم موضوعو فهميد حال بدمم ديد از خط خودش اس داد بيخود ميكني بهش اس ميدي بعدم تا شب اين موضوع تموم شد شدم مث دختراي 13 ساله رنگ و روم جاش نيست
ديشب اس داد رضا كيه تو تنها نبودي تو يه ادم هرجايي كه با يه اس ميشه مختو زد خط جديدم مبارك باي
دوستش اس زد چي شد يلدا اين شبيه ديوونه ها شده فاطي اس زد يلدا گند زدم از يه خط ديگه اس داد منم براش زدم رضا جان تويي دنيا دور سرم چرخيد اون فك كرده بود اون خط واسه منه اس فاطي و براش سند كردم گفتم اون من نبودم اين كارو نكردم به خاطر اون اين كاروكردم چون نميخواستم زير سوال برم
دوباره حس مينم كابوسام داره شروع ميشه هنوز دوسش دارم كه نميخوام ناراحتش كنم يا حرمت نگه داشتم؟
اينم يه نوشتمه كه هيچ وفت دلم نخواست بنويسمش...اخرين نامه اي كه بين ما جدايي انداخت
تو مرا هرضه ميخواني من هنوز هجم حرفهايت را درك نكردم برايم سنگين است شده ام ريگ خيابان كه راحت از رويم گذر ميكني ومن به حرمت قدم معشوقه اي كه خود اسمش را انتخاب كردم تكان هم نميخورم حتي درچشمانت نگاه نميكنم نه اينكه ذوب شوم من ميترسم درچشمانت شور عشق نبينم من ميترسم
هر جا رفتي بگو دختره ي ساده دست ازسرم برداشت من هرروز در دل تكرار ميكنم دست از سرت برداشتم بر چشمانت گذاشتم تا نبيني تنهاييم را
ديوانه او نيست كه تو گاهي به لودگيش ميخندي گاه ميترسي ديوانه منم كه تورا در اغوش ديگري ميبينمو مينويسم
هنوز 3شمبه ها پشت كاج هاي ان پارك لعنتي مي ايستم به عشق بازيتان خيره ميشوم در نگاه من تو تنهايي حتي اگر با ديگري باشي مثل روز اول نه قش ميكنم نه قلبم از جا ميكند تنها نگاه ميكنم
بهانه مي اوري ارزوهايم را خراب ميكني من اين جاده را ميروم نه به سنگ هايي كه پايم را ميخراشد فكر ميكنم نه به سنگ هايي كه تو به سويم نشانه ميروي تو از اين بغض هم بي رحم تري ان ذره ذره خفه ام ميكند ولي تو يكباره مرا اتش ميزني
ميگويم دوستت دارم بگذار سرت از پادشاه شهرمان بالاتر برود من دينم را ادا ميكنم
هالوژن اتاقت را خاموش كن اصلا نياز نيست نامه ام را پاره كني كاغذ بي رحم است دستت را زخم ميكند
تو روزاي بي رحم پاييز دلمو اواره كردي اخر سرم نخونده نا مه هامو پاره كردي
2/9/86
يلدا
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از ياد من ان سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت به جفاي فلك و غصه و دوران نرود
از ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسكين منست برود از دل من وز دل من ان نرود
انچنان مهر توام بر دل و جان جاي گرفت كه اگر سر برود ازدل و از جان نرود
اگر رود از پي خوبان دل من مغدورست درد دارد چه كند از پي درمان نرود
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پي خوبان نرود
حافظ شيرازي
_files/hug.jpg)